مرد الجزایری
باختم در تلاطم تهران
باختم در کشاکش میدان
باختم با صلابت زیدان
توی جام جهانی آلمان
باختم؛ الجزایری بودم
باختم از قواعد دهر و
باختم تو هوای این شهر و
هی چرا قهر میکنی با من؟
باختم با وجود این قهر و
هی به دنبال شاعری بودم
خسته بودم که راه افتادم
خسته هی توی چاه افتادم
جای اسطبل هم رکب خوردم
توی انبار کاه افتادم
اسب آشفته ظاهری بودم
جیبم از روی پشت بام افتاد
اقتصاد از قفا به دام افتاد
بانکها را فریب میدادم
از سرم فکر قرض و وام افتاد
من بدهکار ماهری بودم
باختم در تقابلی که نبود
هی تپش هی پرانولی که نبود
بعد داروین تکاملی که نبود
روی جدول تعادلی که نبود
هی زمین خوردم و جری بودم
پنجره بسته بود از دیروز
خسته بودم جماعت دلسوز
هی غروب از کنار در زد تو
خسته بودم حکایت هرروز
مرد آزرده خاطری بودم