حالتی چنین
هی دست میدهد به سرم حالتی چنین
شعری، قصیدهای، غزلی، صحبتی چنین
در گیر و دار خاک و خیالات آسمان
واماندهایم ما که خدا، خلقتی چنین؟
هر روز و لحظه را به قدمهای بیهدف
چسباندهام به عمق شب از غربتی چنین
از آب زندگی که چشیدیم و تلخ بود
یا رب روا مدار به ما رحمتی چنین
احمقتر از اهالی دنیا ندیدهام
محنتسرای غمزده و رغبتی چنین؟
منجی بیا که منبر پاکت ربودهاند
بس کن چه صرف میبری از غیبتی چنین؟
خوش تکیه کردهاند به منبر، نمیروند
در انتظار آمدن حجتی چنین
یک عمر مشق آیه توحید کردهام
حالا گمم به پیچ و خم وحدتی چنین
توحید را به کفر خود آلوده ساختم
شعر من و جهان شما، کثرتی چنین
با دلهره به غلظت شب غرق میشوم
ترسیدهام تمام شب از ظلمتی چنین
سهم من از رهایی شبها کلافگی است
بیزارم از سکوت شب و خلوتی چنین
تا دل گره به زلف نگاری زدم، پرید
نامردمان معاشقه با سرعتی چنین؟
شهر دل از حرارت عشاق خالی و
غم مانده است و خستگی و حسرتی چنین
آمد صدای پیر حکیمی به زمزمه
هی مینواخت گوش مرا حکمتی چنین
شل کن که در کشاکش دنیا از آن ماست
هشتاد و چند درصدِ از لذتی چنین