رانندهای که حرف نمیزند
چراش رو نمیدونم اما امروز دوست دارم ته لحظههای تهنشین روزمرگی آب بچرخونم، اینقدری که از ته استکان جدا شن و قاطی آب بریزن بیرون. حاصلش تا الآن شده اینی که توی ادامه آوردهم. یه چیزی که از لابهلای هیچ کشیده شده بیرون. به درد نخور.
رانندهای که هیچ حرفی نمیزنه غریب و گیراست چون سکوتی میسازه که آدم کمحرف هم سنگینیش رو حس میکنه. اون میتونه همچین سکوتی بسازه چون تویی که توی ماشینش نشستی و اونه که سوژگی داره حتی اگه مقصد، مال تو باشه.
مقصد نیست که موضوعیت داره، اینجا گاز و فرمونه که نقش بازی میکنه و توی مشتهای رانندهست. هرقدر هم که خیال کنی دور میبینیش و فکر کنی که صرفا بهش پول میدی تا برسوندت، اون تو رو متقابلا بیگانهتر میبینه.
اما مطمئنم که این فاصله گرفتن و دور شدن بیدوامه، چون از اون سر دایره سکوت دوباره بهش میرسی. دوتا آدم که ظاهرا اهمیتی به هم نمیدن اما توی تنهاییشون اینقدر شبیه هستن که نمیتونن انکارش کنن.